سلطان معرفت یاعلی ابن موسی الرضا(ع) :: سه داستان از امام الرضا(ع)
Xگروه بین المللی HSE IRAN
گروه بین المللی ایمنی بهداشت



سلطان معرفت یاعلی ابن موسی الرضا(ع) :: سه داستان از امام الرضا(ع)

 
 
 

» آمار بازدید


» بازدید امروز : 138
» بازدید دیروز : 1178
» بازدید هفتگی : 2940
» بازدید ماهیانه : 9913
» بازدید سالانه : 94813
» کل بازدیدها : 875241

 

» جدیدترین مطالب

سخنان استاد الهی قمشه ای
یکی از اسماء خدا یاکریم الصَّفْح '
جنگ سرد
103 نکته برای شادتر زندگی کردن
رابطه قران با شیمی(معجزه شیمی قران)
رابطه فیزیک باقران وسخن امام صادق علیه السلام
تعویض پرچم گنبدامام رضا
کیف کفش چرم قائم(عج)
آنتیک اریامهر
بازاریابی شبکه ای و کلاهبرداری

 
 


سه داستان از امام الرضا(ع) 1394/03/23
آن روز امام رضا(ع)ناراحت بودتنها قدم می زدوآهسته آه می کشید ودرفکر فرو می رفت.دوستان امام با نگرانی در کناردیوارایستاده بودند وزیرچشمی نگاهش می کردند.یکی ازآنها که جوان بود،گفت:من میروم وعلت را می پرسم.شاید اتفاق بدی برایشان پیش آمده!دوستانش گفتند:فکرخوبی است.اگرلازم شد به ماهم اشاره کن که ما هم نزد ایشان بیاییم.جوان جلو رفت بعد ازکمی صبرپرسید:ای پسررسول خداچه شده؟چراغمگین وناراحت هستید؟امام برگشت وبامهربانی به اونگریست.سپس سرش راچرخاند وبه میوه ی نیم خورده ای نگاه کرد که روی زمین افتاده بود وگفت:این میوه را چه کسی خورده؟مردجوان به طرف دوستانش سربرگرداند.آنها فوری جلو آمدند.مردجوان گفت:این میوه ی نیم خورده را چه کسی خورده؟یکی ازآنها دست به سینه ی خود گذاشت وگفت:من خورده ام...من...!امام که ناراحت شده بودخطاب به اوگفت:چرااسراف می کنی؟چرا به نعمت های خداوند بی اعتنایی؟ مگرنمی دانی که خداوند اسراف کاران را به سختی عذاب می دهد؟مرد به خاطر کاربیهوده ی خود ازامام رضا(ع)عذرخواهی کرد. امام روبه آنان کردوگفت:وقتی که به چیزی احتیاج ندارید،بیهوده آن را مصرف نکنید.هیچ چیز را بی خودی تلف نکنید واگرخودتان به آن نیازندارید،آن را دراختیار نیازمندان قرار دهید.
 

کارگر بدون مزد

امام رضا(ع)گفت:امشب میهمان ما باش.سلیمان خجالت کشید وگفت:اگر زحمت...امام تبسمی کردوگفت: بیا...امشب برویم به خانه ی ما.سلیمان با خوشحالی زیادی که دردل داشت،راه افتاد.میهمان پسررسول خدا(ص)بودن بزرگترین آرزوی سلیمان در زندگی اش بود.قند توی دلش آب شد.آنها به درخانه امام رضا رسیدند.امام دررا باز کرد ویاالله گفت واورابه درون خانه برد.حضرت وسط حیاط ایستاد وخیره شد به خدمتکارهای خود، سلیمان هم به آنها نگریست.آنها درباغچه خانه مشغول کاشتن گل بودند.چشم امام به کارگری غریبه افتاد.یکی ازخدمتکارها را صدا زد.خدمتکار بزرگتر دست از کارکشید ونزد امام آمد.امام مردغریبه را نشان داد وپرسید:اوکیست؟ خدمتکار گفت:کارگری است که اورا برای کاشتن گل درباغچه رابیل می زد.عرق ازسرورویش جاری بود.امام رضا(ع)پرسید:مزدش راتعیین کرده اید؟خدمتکارگفت:نه!خدمتکارکه کمی جاخورده بود،ادامه داد:هرچه به او بدهیم راضی است وچیزی نمی گوید.صورت امام سرخ شد.ازنگاهش پیدا بود که خشمگین شده است. سلیمان شانه ی اورا گرفت.آقاجان قربانت بروم،خودتان راناراحت نکنید.چیزی که شده! امام(ع)گفت:بارها گفته ام برای کارکسی رانیاورید،مگرآنکه قبلأ مزدش راتعیین کرده باشید.کسی که بدون قرارداد کارمی کند،اگر چندبرابر مزدش هم بگیرد،باز فکرمیکند مزدش راکم داده اند.اما اگرقرارداد داشته باشد،هرگاه به اندازه ی مزدی که تعیین شده پول بگیرد،خشنود می شود.اگرمبلغ بسیارناچیزی هم بر مزدش اضافه کنند،خیلی سپاسگزار خواهد شد.خدمتکار به اشتباه خود پی برد. امام رضا(ع)سلیمان را به درون اتاق خود تعارف کرد.
 

 روزی امام رضا(ع)به حمام عمومی رفت.حمام شلوغ بود.خیلی ها امام رانشناختند وبعضی ازآشنایان هم،سرگرم کارخودشان بودندوکسی متوجه امام رضا(ع)نشد.امام گوشه ای ازحمام نشست. بخارزیادی مثل مه درفضای حمام رها بود.امام مشغول تمیزکردن خود شد.چیزی نگذشت که مرد کنار دستی اش روبه او گفت:ای مرد،این کیسه را بگیر!امام رضا(ع)کیسه را ازدست اوگرفت.مرد گفت:حالا لطف کن وبرکمرم کیسه بکش.خیلی خوب ومحکم.امام باخوش رویی پذیرفت.برخاست ومشغول کیسه کشیدن شد.دقایقی بعد سه مرد که کمی آن طرف تر نشسته بودند،متوجه امام شدند.آنها فوری درگوشی به هم چیزهایی گفتند.امام همچنان کیسه می کشید وآن مردهم خوشحال بود.آن سه مرد ازجا برخاستند .یکی از آنها روبه بقیه گفت:پناه برخدا،آن مرد خجالت نمی کشد!آن دیگری ادامه داد:انگارنمی داند که فرزند رسول خدااست!سومی هم گفت:چه کارزشتی!چقدرهم پرروست وهمین طورسرجایش نشسته!آنها جلو آمدند وبه امام سلام کردند.بعدهرسه جلوی مرد رفتند وآهسته به اوگفتند:می دانی چه کسی برپشت تو کیسه می کشد؟!مرد که بی خیال بود،به خنده ای کوتاه بسنده کرد وگفت:نه!یکی ازمردها دهانش را جلوی گوش او برد وگفت:او   علی بن موسی الرضا(ع)است.توخجالت نمی کشی؟!رنگ از  صورت مرد پرید،فوری سربلند کرد وبه حضرت خیره شد ودستش رابه طرف او گرفت.کافی است مولای من!مرا عفو کنید.من شما را نشناختم.کیسه را بدهید به من!امام رضا(ع)نپذیرفت ودست ازکار نکشید وهمچنان برکمر او کیسه کشید تا کاملأ تمیزشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 11:34  توسط یعقوبی

نظرات

پست نظرات
نام:


ایمیل:


عنوان:


نام سایت:


نظرات:

كد:



 


 
 
 
 
 

اطلاعات مدیر وبلاگ:



تماس با مدیر سایت

اطلاعات تماس

 
 

گالری تصاویر:


 
 

جستجو:

جستجو در محتوا   


 
 

لینکهای مرتبط:


 
 

لیست کتاب ها:



 
 

دوستان:


 
  Copyright 2012 . All Rights Reserved