Xگروه بین المللی HSE IRAN
گروه بین المللی ایمنی بهداشت



سلطان معرفت یاعلی ابن موسی الرضا(ع) :: داستان مردی که کمک می خواست

 
 
 

» آمار بازدید


» بازدید امروز : 144
» بازدید دیروز : 53
» بازدید هفتگی : 254
» بازدید ماهیانه : 1161
» بازدید سالانه : 86835
» کل بازدیدها : 717257

 

» جدیدترین مطالب

کیف کفش چرم قائم(عج)
انتیثک اریامهر
بازاریابی شبکه ای و کلاهبرداری
ماساژدرمانی
آموزش شنا
آموزش شنا
مختصری از زندگی نامه حضرت ابراهیم علیه السلام
اصفهان
دوزیستان
دانستنی های جالب قرآنی

 
 


داستان مردی که کمک می خواست 1395/10/29
در زمان پیامبر مردی بود که گذشته ی خیلی سختی گذرانده بود ؛ روزگاری که از روی تنگ دستی حتی نمی توانست خوراک زن و کودکان خود را  فراهم کند .
 یک جمله ، فقط یک جمله توانست زندگی او را سامان دهد . 
واما ان جمله ...ادامه داستان در مشروح خبر مشاهده فرمایید .      
 اون جمله یک جمله معمولی نبود بلکه یک راهی برای بهتر زیستن بود. آن مرد یکی از اصحاب پیامبر بود. در یک روز که دیگر کارد به استخوانش رسیده بود ، با مشورت و پیشنهاد همسرش تصمیم گرفته بود که برود و وضع خود را برای پیامبر و از آن حضرت استمداد مالی کند  با همین نیت رفت ، ولی قبل از آن که حاجت خود را بگوید این جمله از زبان پیامبر به گوشش خورد:
((هر کس از ما کمکی بخواهد به او کمک می کنیم ، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کنند))
آن روز جیزی نگفت و به خانه ی خویش برگشت . باز  با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود روبه رو شد ، ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس پیامبر حاضر شد ، و همان جمله را دوباره از پیامبر شنید: 
((هر کس از ما کمکی بخواهد به او کمک می کنیم ، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کنند)) 
این دفعه هم  نیز بدون اینکه حاجت خود را باز گو کند ، به خانه برگشت . و چون خود را همچنان در چنگال فقر و ضعف و نا توانی می دید، برای سومین بار با همان نیت به محضر پیامبر رفت و باز هم همان جمله را شنید: 
((هر کس از ما کمکی بخواهد به او کمک می کنیم ، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کنند))
 این بار که آن جمله را شنید ، اطمینان بیشتری در قلب خود احساس می کرد. حس کرد که کلید مشکلات خویش را در همین جمله یافته است . وقتی که خارج شد با قدم های مطمئن تری راه می رفت . با خود فکر می کرد که دیگر هرگز به  دنبال کمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت. و از خدا خواست که در کار ها کمکش کند .  
با خودش تصمیم گرفت که برود به صحرا و هیزم جمع آوری کند و آن ها را بفروشد.هیزم جمع کرد و فروخت و از کار خود لذت بسیار برد. چندی بعد برای خود حیوان و ابزار مربوط به کار خود را خرید و با ادامه دادن کار خود صاحب سرمایه و غلامانی شد. 
روزی پیامبر اکرم به او رسید و تبسم کنان فرمود: 
((هر کس از ما کمکی بخواهد به او کمک می کنیم ، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کنند))


منبع : داستان راستان                               
حمید صفری

نظرات

پست نظرات
نام:


ایمیل:


عنوان:


نام سایت:


نظرات:

كد:



 


 
 
 
 
 

اطلاعات مدیر وبلاگ:



تماس با مدیر سایت

اطلاعات تماس

 
 

گالری تصاویر:


 
 

جستجو:

جستجو در محتوا   


 
 

لینکهای مرتبط:


 
 

لیست کتاب ها:



 
 

دوستان:


 
  Copyright 2012 . All Rights Reserved